ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۸, سه‌شنبه

ماجراجوی مجار



آناییس نین
از کتاب دلتای ونوس



مجار ماجراجویی بود با زیبایی‌خیره‌کننده و افسون‌گری بی‌خطا و خوش‌اندام. توان‌مندی‌های یک بازیگر آموزش دیده را داشت و  فرهنگ و دانش زبان‌های بسیار و رفتارهای اعیانی. زیر همه‌ی این‌ها نبوغی برای فریفتن بود، برای بیرون سریدن از سختی‌ها، برای به آرامی داخل کشورها شدن و خارج شدن از آن‌ها.
مجلل سفر می‌کرد، با پانزده صندوق از بهترین جامه‌ها، با دو سگ گریت دین. آوازه‌ی نفوذش برایش لقب بارون را به دست آورده بود. بارون در تجملاتی‌ترین هتل‌ها دیده می‌شد، در استخرها و مسابقات سوارکاری، در جهان‌گردی‌ها، گردش در مصر و سفر از میان صحرا به آفریقا.
همه‌جا مرکز توجه زنان می‌شد. همچون مستعدترین بازیگران، از نقشی به نقش دیگری در می‌آمد تا ذائقه‌ی هر کدامشان را ارضا کند. برازنده‌ترین رقاص بود، سرزنده‌ترین هم‌سفره‌ی شام، منحط‌ترین سرگرم‌کننده در نجواهای دونفره، قایق‌رانی بلد بود و سوارکاری و رانندگی. هر شهری را طوری می‌شناخت که انگار همه‌ی عمرش در‌ آن زندگی کرده بود. همه کس را در اجتماع می‌شناخت. نادیده‌گرفتنی نبود.
پول که لازم داشت با زنی ثروتمند ازدواج می‌کرد، غارتش می‌کرد و به کشور دیگری می‌گریخت. بیشتر اوقات زنان تمرد نمی‌کردند یا به پلیس شکایت نمی‌کردند. چند هفته یا چند ماه اندکی که از او به عنوان شوهر بهره برده بودند تاثیری بر آن‌ها می‌گذاشت که قوی‌تر از بهت از دست دادن پولشان بود. برای لحظه‌ای فهمیده بودند زندگی با بال‌های قوی چگونه است و پرواز بر فراز میان‌مایگی چه حالی دارد.
آن‌ها را به اوج می‌برد و چنان سریع در مجموعه‌ی افسون‌هایش می‌چرخاند که کوچش هم چیزی از پرواز در خود داشت. تقریباً طبیعی به نظر می‌رسید – هیچ یاری نمی‌توانست عظمت بال‌زدن‌های عقابگونش را دنبال کند.
ماجراجوی آزاد دستگیر نشدنی، از این شاخه‌ی طلایی به آن شاخه می‌پرید. وقتی شبی رقاصی برزیلی را در سالن نمایشی پرویی دید، نزدیک بود در دامی از عشق بشری بیفتد. چشمان کشیده‌ی رقاصه مانند دیگر زنان بسته نمی‌شد، که مانند ببرها و پلنگ‌ها و یوزپلنگ‌ها، دو پلک تنبلانه و به آرامی به هم می‌رسیدند؛ و به نظر می‌رسید نزدیک دماغ کمی به هم دوخته شده‌اند، که باریکشان می‌کرد، با نگاهی هرزه و کجکی که از آن‌ها می‌ریخت، مانند نگاه زنی که نمی‌خواهد ببیند با تنش چه می‌شود. همه‌ی این‌ها باعث می‌شد در سیمایش به نظر برسد در حال معاشقه است، که همین بارون را به محض ملاقات با او برانگیخت.
وقتی برای دیدنش به پشت صحنه رفت، میان گل‌های فراوان لباس می‌پوشید؛ و برای خوشی ستایندگانش که دورش نشسته بودند، آلتش را با رژ لبش سرخ می‌کرد، بدون این‌که به آن‌ها اجازه دهد کوچک‌ترین حرکتی به سویش کنند.
وقتی بارون داخل شد، او صرفا سرش را بلند کرد و به او لبخندی زد. پایی بر میزی کوچک داشت، لباس پرکار برزیلی‌اش را درآورده بود و با دستان پرجواهرش باز روی آلتش رژ می‌کشید و به شور مردان دورش می‌خندید.
آلتش به گل گلخانه‌ای بزرگی می‌مانست، بزرگ‌تر از هر آن‌چه بارون دیده بود و موی دورش فراوان بود و فِر، سیاهِ براق. این لب‌ها بودند که باید چنان استادانه رویشان رژ کشیده می‌شد که انگار دهانی باشند، که همچون کاملیاهای خون‌رنگ شوند، که اگر به زور گشوده شوند، درونش غنچه‌ی بسته‌ای را نشان دهد، مرکز کم‌رنگ‌تر و نرم‌پوست‌تر گل.
بارون نتوانست راضی‌اش کند با او شام بخورد. حضورش روی صحنه تنها پیش‌درآمد کارش در نمایشخانه بود. بعد اجرایش که به خاطر آن در همه‌ی آمریکای جنوبی معروف بود، اتاق‌های خصوصی عمیق، تاریک و دارای نیم‌پرده‌ی سالن نمایش پر شده بود از مردانی از سراسر جهان. زنان را این رقاص‌خانه‌های سطح بالا نمی‌آوردند.
دوباره لباس زیر کاملی را پوشیده بود که موقع آوازهای برزیلی‌اش بر صحنه تنش بود، اما این بار شالی در کار نبود. پیراهنش بی‌تسمه بود و سینه‌های سفت و درشتش با لباس کمرتنگش تحت فشار بودند و بالا رفته بودند و خودشان را تقریبا به طور کامل پیش‌کشِ چشم می‌کردند.
در این لباس، در حالی که نمایش ادامه داشت، به اتاق‌های خصوصی سر زد. آن‌جا، بنا به درخواست، جلوی مردی زانو زد، دکمه‌ی شلوار او را باز کرد، کیرش را در دستان پرجواهرش گرفت و با نرمی لمسش، خبرگی و مهارتی که زنانِ اندکی در خود پرورش داده بودند، آن‌قدر مکیدش تا ارضا شد. دو دستش هم به اندازه‌ی دهانش در کار بود.
این لذت تقریباً عقل هر مردی را زایل می‌کرد. ارتجاع دست‌هاش؛ تنوع ریتم‌ها؛ تغییر جاگیری دست از تمام کیر تا لمس مختصر سرش، از مالیدن سفت همه‌ی بخش‌هایش تا نرم‌ترین دست کشیدن به موهای دورش – همه‌ی این‌ها توسط زنی با زیبایی استثنایی و شهوانی، در حالی که توجه جماعت به روی صحنه بود. تماشای ورود کیر به دهان باشکوهش و بین دندان‌های براقش، وقتی سینه‌هایش بالا آمده بودند، به مردان چنان لذتی می‌داد که برایش سخاوتمندانه پول خرج می‌کردند.
حضورش روی صحنه آن‌ها را برای آمدنش به اتاق‌های خصوصی آماده می‌کرد. دهانش، چشمانش و سینه‌هاش آن‌ها را بر می‌انگیخت. و برای ارضایشان، همراه با موسیقی و نور و آواز خواندن در تاریکی اتاق‌های نیم‌پرده‌دار بر فراز سر تماشاچیان، سرگرمی بطور استثنایی سرخوشانه‌ای بود.
بارون تقریبا عاشق آنیتا شد و برای مدتی طولانی‌تر از هر زن دیگری با او ماند. آنیتا عاشقش شد و برایش دو بچه آورد.
اما بعد چند سال بارون دوباره غیبش زد. اعتیادش زیادی قوی بود؛ اعتیاد به آزادی و تغییر.
به رم سفر کرد و سوییتی در گراند هتل گرفت. سوییت کنار سوییت سفیر اسپانیا بود که با زن و دو دختر کوچکش آن‌جا اقامت داشتند. بارون آن‌ّها را هم مفتون خود کرد. زن سفیر تحسینش می‌کرد. روابطشان با هم دوستانه شد و او با بچه‌ها که نمی‌دانستند چطور در هتل سرشان را گرم کنند چنان خوش برخورد بود، که زود عادت این دو دختر شد، که صبح بعد بیدار شدن، به دیدن بارون بروند و با خنده و سر به سر گذاشتن او را بیدار کنند، کاری که اجازه نداشتند با پدر و مادر جدی‌ترشان در آن زیاده‌روی کنند.
یکی از دختربچه‌ها ده ساله بود، دیگری دوازده ساله. هر دو زیبا بودند، با چشمان سیاه مخملی درشت، موهای ابریشمین بلند و پوست طلایی. پیراهن‌ها و جوراب‌های کوتاه سفید می‌پوشیدند. دختربچه‌ها جیغ‌زنان به داخل اتاق بارون می‌دویدند و با خنده و بازی خود را روی تخت بزرگ می‌انداختند. سر به سرشان می‌گذاشت، نوازششان می‌کرد.
بارون، مانند بسیاری از مردان، همیشه با شرایط ویژه و حساس کیرش بیدار می‌شد. در واقع، او در آسیب‌پذیرترین وضعیتش بود. وقتی نداشت تا بلند شود و اوضاع را با شاشیدن آرام کند. پیش از آن‌که بتواند این کار را کند دو دختر کوچک روی کف براق اتاق می‌دویدند و خودشان را روی او و کیر حساسش می‌انداختند که لحاف بزرگ آبی‌ کمرنگ تا حدی می‌پوشاندش.
برای دختربچه‌ها مهم نبود که دامن‌هایشان بالا رفته و پاهای باریک رقاصانه‌شان به هم گیر می‌کرد و روی کیر راست در ملافه‌اش می‌افتادند. خندان، سمتش بر می‌گشتند، روی او می‌نشستند، با او مثل اسب بازی می‌کردند، با پاهای باز رویش می‌نشستند و به او فشار می‌آوردند، وادارش می‌کردند تا با حرکت تنش تخت را به نوسان در آورد. با این همه، او را می‌بوسیدند، مویش را می‌کشیدند و گفت‌وگوهای بچه‌گانه می‌کردند. لذت بارون در اثر چنین رفتارهایی تبدیل به تعلیقی مشقت بار می‌شد.
یکی از دخترها روی شکمش دراز کشیده بود و همه‌ی کاری که بارون باید می‌کرد این بود که کمی سمت او حرکت کند تا به لذتش برسد. پس این کار را با شوخی و خنده کرد، انگار می‌خواست در نهایت او را از تخت پایین بی‌اندازد. گفت «مطمئنم اگه این وری هلت بدم می‌افتی پایین.»
دختربچه گفت «من نمی‌افتم»، میان رواندازها به بارون چسبیده بود درحالی که او طوری حرکت می‌کرد که انگار می‌خواهد واداردش از کنار تخت به پایین غلت بخورد. خندان، تن او را بالا هل داد، اما دختر نزدیکش دراز کشید، پاهای کوچکش، شورت‌ کوچکش، همه‌چیز، در اثر تلاشش برای پایین نیفتادن به او مالیده می‌شد و بارون در حالی که می‌خندیدند به حماقتش ادامه داد. بعد دختر دوم، به امید ایجاد توازن قوا در بازی،  با پای باز جلوی دختر دیگر نشست، و حالا او با وزن هردویشان رویش می‌توانست حتی وحشیانه‌تر هم حرکت کند. کیرش، پنهان در لحاف ضخیم، بارها و بارها بین پاهای کوچک برخاست و این‌چنین بود که آمد، با قدرتی که به ندرت می‌شناخت. در نبرد تسلیم شد، که دختران برده بودند، بی آن‌که بویی ببرند.
یک بار دیگر وقتی آمدند تا با او بازی کنند، دست‌هایش را زیر لحاف برد. بعد با انگشت سبابه‌اش لحاف را بالا زد و آن‌ها را تحریک کرد آن را بگیرند. پس با اشتیاق بسیار شروع به دنبال کردن انگشت کردند که ناپدید می‌شد و جای دیگری از تخت پیدا می‌شد و آن‌ را محکم در دست‌هایشان می‌گرفتند. بعد لحظه‌ای این دیگر انگشت نبود و کیر بود که آن‌ها دوباره و دوباره می‌گرفتندش و در تلاش برای خلاص کردنش، آن‌ها را وادار می‌کرد محکم‌تر از همیشه آن‌ را بگیرند. کاملا زیر رواندازها ناپدید می‌شد و کیرش را در دست می‌گرفت و ناگهان به بالا فشارش می‌داد تا آن‌ها بگیرندش.
تظاهر می‌کرد یک حیوان است، می‌گشت تا آن‌ها را بگیرد و گازشان بگیرد، گاهی نسبتاً نزدیک جایی که می‌خواست و آن‌ها حسابی از این کار شاد می‌شدند. آن‌ها با «حیوان» قایم باشک هم بازی می‌کردند. «حیوان» از گوشه‌ای پنهان روی آن‌ها می‌پرید. کف کمد پنهان شد و خودش را با لباس‌ها پوشاند. یکی  از دخترها در کمد را بازد کرد. او می‌توانست زیر پیراهنش را ببیند؛ گرفتش و بازیگوشانه ران‌هایش را گاز گرفت.
بازی‌ها چنان گرم می‌شد و نبرد چنان درهم و برهم می‌شد و دختربچه‌ها چنان بی‌خیال می‌شدند، که اغلب دست‌های او هر جا که می‌خواست می‌رفت.
سرانجام بارون دوباره جابه‌جا شد، اما وقتی ماجراجویی جنسی‌اش قوی‌تر از جست‌وجویش برای پول و قدرت شد، پرش‌های بندبازانه‌اش از ثروتی به ثروتی رو به زوال گذاشت. به نظر می‌رسید انگار میلش به زنان دیگر تحت کنترل نبود. مشتاق بود خودش را از شر زنانش خلاص کند، تا جست‌وجویش برای شور را در سراسر دنیا دنبال کند.
روزی شنید که رقاصه‌ی برزیلی‌ای که زمانی عاشق او بوده بر اثر مصرف بیش از حد تریاک مرده. دو دخترشان بزرگ شده بودند و پانزده و شانزده ساله بودند و می‌خواستند پدرشان از آن‌ها مراقبت کند. به دنبالشان فرستاد. آن وقت با زنی که از او پسری داشت در نیویورک زندگی می‌کرد. زن از فکر رسیدن دختران خوشحال نبود. به خاطر پسرش، که تنها چهارده سال داشت حسودی می‌کرد. بعد از همه‌ی سفرهایش، بارون حالا خانه‌ای می‌خواست و آسودن از سختی‌ها و تظاهرکردن‌ها. زنی داشت که نسبتاً دوستش می‌داشت و سه بچه. فکر ملاقات دوباره‌ی دخترانش برایش جالب بود. با نمایش مهربانی بسیار از آن‌ها استقبال کرد. یکی زیبا بود و دیگری کم‌تر اما بامزه. آن‌ها با مشاهده‌ی زندگی مادرشان بزرگ شده بودند و دست و پا بسته و امل نبودند.
زیبایی پدرشان آن‌ها را تحت تاثیر قرار داد. از طرف دیگر او یاد بازی‌هایش با آن دو دختربچه در رم افتاد، البته دخترانش اندکی بزرگ‌تر بودند و این جذابیت بسیاری به وضعیت می‌داد.
به آن‌ها تخت بزرگی داد و بعدتر، وقتی هنوز درباره‌ی سفرشان و دیدن دوباره‌ی پدر حرف می‌زدند، برای شب بخیر گفتن داخل اتاق شد. کنار آن‌ها دراز کشید و بوسیدشان. بوسه‌ها را پاسخ دادند. اما او که بوسیدشان، دستش را روی تنشان کشید که از میان لباس‌خواب‌هایشان قابل لمس بود.
نوازش برایشان خوشایند بود. گفت «چقدر قشنگید، هر دو. بهتون افتخار می‌کنم. نمیتونم بذارم تنها بخوابید. از آخرین باری که دیدمتون خیلی گذشته.»
آن‌ها را به شیوه‌ای پدرانه در بر گرفت، سرشان روی سینه‌اش بود، همچون پناهگاهی در آغوششان کشید، گذاشت خوابشان ببرد، هر کدام یک طرفش. تن‌های جوانشان، با سینه‌های کوچکِ اندکی شکل گرفته، چنان تحت تاثیرش قرار داد که نخوابید. یکی را نوازش کرد و بعد آن یکی را، با حرکات آهسته چون گربه، تا مزاحمشان نشود، اما بعد لحظه‌ای میلش چنان شدید شد که یکی را بیدار کرد و به زور او را کرد. آن یکی هم فرار نکرد. اندکی مقاومت و گریه کردند، اما در طول زندگی‌شان با مادرشان آن‌قدر دیده بودند که اعتراض نکنند.
اما این یک رابطه‌ی معمولی با محارم نبود، که هیجان جنسی بارون زیادتر و به وسواسی روحی بدل شد. ارضا شدن رهایش نکرد، آرامش نکرد. مانند یک محرک بود. بعدِ دخترانش به سراغ همسرش می‌رفت و او را می‌کرد.
می‌ترسید دخترانش ترکش کنند، فرار کنند، پس جاسوسی‌شان را می‌کرد و در عمل زندانی‌شان کرده بود.
زنش این را فهمید و صحنه‌های خشنی به راه انداخت. اما بارون حالا مانند یک دیوانه بود. دیگر به پوشش، وقارش، ماجراهایش و ثروتش اهمیت نمی‌داد. خانه ماند و تنها به لحظه‌ای که دخترانش را با هم بکند فکر می‌کرد. به آن‌ها همه‌جور آمیزش قابل تصوری را آموخت. آن‌ها یاد گرفتند در حضور او آن‌قدر هم را ببوسند تا او به اندازه‌ی کافی برای تملکشان به هیجان بیاید.
اما وسواسش، افراطش بر آن‌ها سنگینی کرد. زنش ترکش کرد.
شبی، وقتی دخترانش را ترک می‌کرد، در آپارتمان چرخی زد، هنوز دستخوش شهوت بود، دستخوش هیجانات و خیالات شهوانی. دختران را خسته کرده بود. به خواب رفته بودند. و حالا میلش دوباره شکنجه‌اش می‌کرد. کورش کرده بود. در اتاق پسرش را باز کرد. پسرش آرام به پشت خوابیده بود، دهانش اندکی باز بود. بارون نگاهش کرد، افسون شده. کیر سفتش به زجر دادنش ادامه می‌داد. چارپایه‌ای برداشت و نزدیک تخت گذاشت. رویش زانو زد و کیرش را در دهان پسرش کرد. پسر با حال خفگی بیدار شد و او را زد. دختران هم بیدار شدند.
شورششان علیه حماقت پدرشان پیروز شد و بارونِ حالا دیوانه‌ی سالخورده را ترک کردند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

تنهایی



امروز بیست و سومین سال‌مرگ چارلز بوکاوسکی است. داستان زیر را از کتاب جنوبِ بی‌شمال او ترجمه کرده‌ام. درباره‌اش حرف‌های بسیاری هست که باشد برای بعد.




ادنا با کیسه‌ی خواروبارش در خیابان قدم می‌زد که از کنار اتومبیلی رد شد. اعلامیه‌ای روی شیشه‌ی کناری‌ ماشین چسبیده بود:
زن مورد نیاز است.
ایستاد. تکه مقوای بزرگی با چیزی روی پنجره چسبیده بود. بیشترش تایپ شده بود. ادنا نمی‌توانست از آن‌جایی که در پیاده‌رو ایستاده بود بخواندش. او تنها می‌توانست حروف بزرگ را بخواند:
زن مورد نیاز است.
ماشین نوی گران‌قیمتی بود. ادنا روی چمن‌ها پا گذاشت تا بخش تایپ شده را بخواند:
مرد ۴۹ ساله. طلاق گرفته. مایل به دیدار با زنی به قصد ازدواج. بین ۳۵ تا ۴۴ ساله. دوست‌دار تلویزیون و تصاویر متحرک. غذای خوب. من ارزیابم، با شغل قابل اعتماد. پول در بانک. از زنانی خوشم میاید که دو پر گوشت داشته باشند.
ادنا ۳۷ ساله بود و دو پر گوشت داشت. شماره تلفنی آن‌جا بودو همین‌طور سه عکس از مرد در جست‌وجوی زن. با کت شلوار و کراوات کاملا موقر به نظر میامد. همین‌طور کودن و اندکی هم خشن. ادنا با خودش فکر کرد و ساخته از چوب، ساخته از چوب.
ادنا راهش را رفت، اندکی خندید. همین‌طور حس پس‌زدنی هم داشت. وقتی به آپارتمانش رسید او را فراموش کرده بود. چند ساعت بعد در وان نشسته بود که دوباره‌ به او فکر کرد و این بار با خود اندیشید که چقدر باید تنها باشد تا چنین کاری کند:
زن مورد نیاز است.
به مرد فکر کرد که می‌آید خانه، قبض تلفن و گاز را از صندوق پست بر می‌دارد، لباسش را در می‌آورد، حمام می‌رود، تلویزیون را روشن می‌کند. بعد روزنامه‌ی عصر. بعد آشپزخانه برای پختن. شورت به پا آن‌جا می‌ایستد، به پایین خیره می‌شود، به ماهیتابه. غذایش را بر می‌دارد و می‌رود پشت میز، می‌خوردش. قهوه‌اش را می‌نوشد. بعد باز هم تلویزیون و شاید در تنهایی قبل خواب یک قوطی آبجو. در سراسر آمریکا میلیون‌ها مرد مانند او بودند.
ادنا از وان بیرون آمد، خودش را با حوله خشک کرد، لباس پوشید و از آپارتمانش بیرون آمد. ماشین هنوز آن‌جا بود. اسم مرد را نوشت، جو لایتهیل، و شماره تلفنش را. بخش تایپ شده را دوباره خواند. «تصاویر متحرک» چه اصطلاح عجیبی. حالا مردم می‌گفتند «فیلم». زن مورد نیاز است. اعلامیه خیلی جسورانه بود. مرد ابتکار به خرج داده بود.
وقتی ادنا به خانه رسید، پیش از زنگ زدن به آن شماره سه فنجان قهوه خورد. تلفن چهار بار زنگ زد. مرد جواب داد «الو؟»
«آقای لایتهیل؟»
«بله؟»
«من آگهی‌تون رو دیدم. آگهی‌تون رو ماشین.»
«آها، بله.»
«اسم من ادناست.»
«چطوری ادنا؟»
«اومم، خوبم. خیلی گرمه. این هوا غیرقابل تحمله.»
«بله، زندگی رو سخت می‌کنه.»
«خب، آقای لایتهیل...»
«به من بگو جو.»
«خب، جو، هاهاها، حس می‌کنم یه احمقم. می‌دونی واسه چی زنگ زدم؟»
«اعلامیه‌ام رو دیدی؟»
«منظورم اینه که، هاهاها، مشکلت چیه؟ نمی‌تونی خودت زن بگیری؟»
«فکر کنم نه ادنا. بهم بگو کجان؟»
«زن‌ها؟»
«بله.»
«آ، می‌دونی، همه جا.»
«کجا؟ بهم بگو. کجا؟»
«خب، می‌دونی، کلیسا. تو کلیسا زن‌ها هستن.»
«من از کلیسا خوشم نمیاد.»
«اوه.»
«گوش کن، چرا نمیای این‌جا، ادنا؟»
«منظورت اون‌جاست؟»
«بله، جای خوبی دارم. می‌تونیم یه نوشیدنی بخورم و حرف بزنیم. بدون فشار.»
«دیره.»
«اون قدرم دیر نیست. گوش کن، تو آگهیم رو دیدی. باید علاقمند باشی.»
«خب...»
«تو می‌ترسی، همین. تو فقط می‌ترسی.»
«من نمی‌ترسم.»
«خب پس بیا ادنا.»
«خب...»
«بجنب.»
«خب. یه ربع دیگه می‌بینمت.»

طبقه‌ی آخر یک مجتمع آپارتمانی مدرن بود. واحد ۱۷. استخر پایین نور را به بالا منعکس می‌کرد. ادنا در زد. در باز شد و آقای لایتهیل آن‌جا بود. جلوی سرش رو به طاسی بود؛ دماغ عقابی با موهایی که از سوراخ‌هایش بیرون زده بود؛ یقه‌ی پیرهنش باز بود.
«بیا تو، ادنا...»
داخل شد و در پشت سرش بسته شد. پیراهن کشباف آبی‌اش تنش بود. بی‌جوراب، صندل به پا و سیگاری می‌کشید.
«بشین تا برات یه نوشیدنی بیارم.»
جای خوبی بود. همه چیز آبی و سبز و بسیار تمیز بود. شنید که آقای لایتهیل موقع مخلوط کردن نوشیدنی‌ها زمزمه می‌کند، هممممممم، همممممممم، هممممممممم... آرام به نظر می‌رسید و این به ادنا کمک می‌کرد.
آقای لایتهیل ـ جو ـ با نوشیدنی‌ها بیرون آمد. نوشیدنی ادنا را به دستش داد و روی صندلی‌ای روبه‌روی او نشست. 
گفت «بله، گرمه، مثل جهنم. گرچه من دستگاه تهویه دارم.»
«متوجه شدم. خیلی خوبه.»
«نوشیدنی‌ات رو بخور»
«آه، بله.»
ادنا جرعه‌ای خورد. نوشیدنی خوبی بود، کمی قوی اما طعمش خوب بود. جو را تماشا کرد که وقت نوشیدن سرش را کج کرد. چروک‌های عمیقی روی گردنش داشت. و شلوارش زیادی گشاد بود. به نظر چند سایزی برایش بزرگ بود. شلوار به پاهایش ظاهری خنده‌دار داده بود.
«پیرهن قشنگیه ادنا»
«خوشت میاد ازش؟»
«آره، تپل هم هستی. بهت میاد، واقعا میاد.»
ادنا چیزی نگفت. جو هم. آن‌ها فقط نشستند و هم را تماشا کردند و نوشیدنی‌هاشان را جرعه جرعه سر کشیدند.
ادنا فکر کرد او چرا حرف نمی‌زند؟ حرف زدن با اوست. چیزی خشن در او هست. نوشیدنی‌اش را تمام کرد.
جو گفت «بذار یکی دیگه برات بیارم.»‌
«نه، باید برم واقعا.»
گفت «بی‌خیال، بذار یکی دیگه برات بیارم. ما یه چیزی می‌خوایم که یه کم شلمون کنه.»
«خب، ولی بعد این یکی می‌رم.»
جو با لیوان‌ها به آشپزخانه رفت. دیگر زمزمه‌ نمی‌کرد. بیرون آمد، نوشیدنی ادنا را دستش داد و روی صندلی‌اش آن طرف اتاق روبه‌روی او نشست. این نوشیدنی قوی‌تر بود.
گفت «می‌دانی، من خوب از پس آزمون‌های سکس بر میام.»
ادنا جرعه‌ای نوشید و پاسخ نداد.
جو پرسید «تو تو امتحان‌های سکس چطوری؟»
«من هیچ وقت از این آزمون‌ها ندادم.»
«باید بدی، می‌دونی، واسه این‌که بفهمی کی و چی هستی.»
ادنا گفت «فکر می‌کنی این چیزا معتبره؟ من تو روزنامه دیدمشون. البته هیچ وقت ندادم ولی دیدمشون.»
«البته که معتبرن»
ادنا گفت «شاید من تو سکس خوب نیستم، شاید این دلیل تنهاییمه» مقدار زیادی نوشیدنی از لیوانش خورد.
جو گفت «هر کدام ما، در آخر، تنهاست.»
«منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که فرقی نداره اوضاع سکسی یا عشقی یا جفتش چطور باشه، بالاخره اون روزی می‌رسه که همه چی تموم می‌شه.»
ادنا گفت «غم‌انگیزه.»
«البته. پس اون روز که همه چی تموم می‌شه می‌رسه. یا جدایی در کاره یا همه چی تو یه آتش‌بس حل می‌شه: دو نفر که بدون حس کردن چیزی کنار هم زندگی می‌کنند. به نظرم تنها زندگی کردن بهتره.»
«جو، تو زنت رو طلاق دادی؟»
«نه، اون ازم طلاق گرفت.»
«ایراد کجا بود؟»
«اورجی‌های سکسی.»
«اورجی‌های سکسی؟»
«می‌دونی، اورجی‌های سکسی‌ غریب‌ترین جای دنیان. اون اورجی‌ها ـ حس بیچارگی کردم ـ اون کیرهایی که تو و بیرون می‌سریدن ـ ببخشید...»
«اشکال نداره.»
«اون کیرهایی که به تو و بیرون سر می‌خوردند، پاهای به هم قفل شده، انگشتان در کار، دهان‌ها، همه در آمیزش و عرق‌ریزان و مصمم به کردنش – هر جور که هست.»
ادنا گفت «من چیز زیادی درباره‌ی این‌ مسائل نمی‌دونم، جو.»
«من باور دارم که بدون عشق، سکس پوچه. چیزها وقتی معنی دارن که یه احساساتی بین شرکت‌کنندگان وجود داشته باشه.»
«منظورت اینه که باید از هم خوششون بیاد؟»
«مفیده.»
«فرض کنیم از هم خسته شن؟ فرض کنیم باید با هم بمونن؟ مسائل اقتصادی؟ بچه‌ها؟ همه‌ی این چیزها؟»
«اورجی فایده‌ای به حالشون نداره.»
«چی فایده داره؟»
«نمی‌دونم، شاید ضربدری.»
«ضربدری؟»
«می‌دونی، وقتی دو تا زوج هم دیگه رو کاملا خوب بشناسن و شرکاشون رو با هم عوض کنن. احساسات، دست کم بختی دارند. مثلاً من همیشه از زن مایک خوشم میومده. برای چند ماه ازش خوشم میومد. موقع راه رفتن تو اتاق تماشاش کردم. از حرکاتش خوشم اومده. حرکاتش کنجکاوم کرده. فکر می‌کنم، می‌دونی، ماجرای این حرکات چیه. عصبانیتش رو دیدم، مستش رو دیدم، هشیارش رو دیدم. و بعد، ضربدری. تو اتاق خواب باهاشی، دست کم می‌شناسیش. شانسِ چیزی واقعی هست. البته، مایک تو اون یکی اتاق با زن توئه. با خودت می‌گی، موفق باشی مایک، و امیدوارم به خوبی من عشق‌بازی کنی.»
«و این درست کار می‌کنه؟»
«خب، نمی‌دونم... ضربدری می‌تونه مشکلاتی به وجود بیاره... بعداً. باید راجع به همه‌اش حرف زد... باید خیلی خوب جلوجلو درباره‌اش حرف زد. و بعد شاید مردم به اندازه‌ی کافی ندونن، هر قدر هم که درباره‌اش حرف بزنن...»
«تو به اندازه‌ی کافی می‌دونی جو؟»
«خب، این ضربدری‌ها... فکر می‌کنم برای بعضیا خوبه... شاید برای خیلیا. فکر کنم ولی به کار من نمیاد. من زیادی املم.»‌
جو نوشیدنی‌اش را تمام کرد. ادنا باقی‌مانده‌اش را پایین گذاشت و بلند شد.
«گوش کن جو، من باید برم...»
جو آمد این‌طرف اتاق پیش او. در آن شلوار به فیلی می‌مانست. او گوش‌های بزرگش را دید. بعد ادنا را گرفت و بوسید. نفس بد بویش از میان همه‌ی آن نوشیدنی‌ها بالا آمد. بوی خیلی ترشی داشت. بخشی از دهانش تماس برقرار نمی‌کرد. قوی بود اما قدرتش خالص نبود، التماس می‌کرد. ادنا سرش را عقب کشید و او هنوز نگهش داشته بود.
زن مورد نیاز است.
«جو، بذار برم! خیلی تند می‌ری، جو! ولم کن!»
«واسه چی اومدی این‌جا جنده؟»
دوباره سعی کرد ببوسدش و موفق شد. افتضاح بود. ادنا زانویش را بالا آورد. خوب حالش را جا آورد. جو خودش را گرفت و روی فرش افتاد.
«خدایا... واسه چی این کار رو کردی؟ می‌خواستی منو بکشی...»
روی زمین غلتید.
ادنا فکر کرد، پشتش، چه پشت زشتی دارد.
او را روی فرش رها کرد و از پله‌ها پایین دوید. بیرون هوا تمیز بود. صدای حرف زدن مردم را شنید، صدای تلویزیون‌هایشان را. راه زیادی تا آپارتمانش نبود. حس کرد به حمام دیگری نیاز دارد، پیراهن کشباف آبی‌اش را درآورد و خودش را سابید. بعد از وان بیرون آمد، خودش را با حوله خشک کرد و به موهایش بیگودی‌های صورتی زد. تصمیم گرفت دیگر او را نبیند.